همراه با وبلاگ نویسان ایرانی - رزبلاگ،پرشین بلاگ،ایران بلاگ،بلاگفا،ثامن بلاگ ،میهن بلاگ و....

 
بامزه1

 

«یک روز توی پیاده‌رو به طرف میدان تجریش می‌رفتم... از دور دیدم یک کارت پخش‌کن خیلی باکلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هرکسی نمیده!

خانم‌ها رو که کلا تحویل نمی‌گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می‌کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو می‌داد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم کردن تبلیغات نبود... احساس کردم، فکر می‌کنه هرکسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم‌های باکلاس و شیک‌پوش و باشخصیت می‌ده!

از کنجکاوی قلبم داشت می‌اومد توی دهنم...!!! خدایا، نظر این تبلیغات چی خوش تیپ و باکلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می‌کنه؟!


کفش‌هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و کفشم برق بزنه! شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو بی‌تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می‌پسنده؟ یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده...؟! همین‌طور که سعی می‌کردم با بی‌تفاوتی از کنارش رد بشم، با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید!" قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی که بهش نشون بده.

گفتم : "اِ، آهان، خب چرا من؟ من که حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب، باشه، می‌گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم!" کاغذ رو گرفتم... چند قدم اون‌ورتر، پیچیدم توی قنادی و اون قدر هول بودم که داشتم با سر می‌رفتم توی کیک تولدی که دست یک آقای میان‌سال بود!

وایسادم و با ولع تمام به کاغذ نگاه کردم، نوشته بود: دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و آمریکا!»

 



| [ کلمات کلیدی ] : طنز
نويسنده : هادی یوسفی
زمان : ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ