خلیل عقاب در برنامه ماه عسل 93 +‌عکس مهمانان(خلاصه قسمت 15پانزدهم)

خلیل عقاب 91 ساله امروز مهمان برنامه ماه عسل بود

الناز رجبیان..زهرا شهابی..

بسم الله الرحمن الرحیم برنامه امروزم گذشت با تموم خوبی هاش و ببدیاش که مهمون اولشون اقا ی هشتادو دوساله ای بود که هنوز کار میکردن که رمز موفقیتشونو ورزش کردن و سحرخیزی میدونستن که أمریکا بودن و خیلی تدریس میکردن و به گقته ی خودشون توی یک خونه ای بودن که خیلی ام ثروت مند نبودن وخیلی خوب رشد کردن و هنوزم سرپا بودن وکار میکردن و باین سن وسال هنوز سرپا بودن و امیدواریم که سرحال بمونند... مهمون بعدی شون بعد از از اون اگهی ها پخش شدن و یک فیلم باصدای فرزاد فرزین که فوق العاده بود . بعد از اونم دوتا مهمون داشتن که یک مآدر بزرگوار بودن که مال بوشهر بودن که هشتاد سالشون بود و مهمون بعدی شون که نود سالشون بود و خوب عمو خلیل بودن دیگه که فکرکنیم اسمشونو بیشتر شنیدیم تا تصویر شون بعد از اون ایتمی پخش شد از اون خانم بوشهری که همه کار انجام میدادن و واقعا عالی بود اون مادرمون که خیلی کار کردن شؤون دوست داشتن که کیلیپی از خلیل عقاب پخش شد که در مورد زندگیشون صحبت کردن که این زورو از کجا أوردن که أنقد خوب بودن که داداششون خیلی قوی بودن و خوب اقا خلیل خیلی بد بودن مثلا سیاه بودن وأینا دوسش نداشتن و بهش حتی شیر نمیدادن و خوب خیلی سخت بودن براشون و خیلی قدرت داشتن و امروزه به این قدرت رسیدن و خیلی خوب بودن و خیلی قدرت باور نکردنی داشتن دیگه ..............ایشالا که قدرت این مآدر وپدرو انجام بدیم و خیلی قدرت داشته باشیم و یاد بگیریم...همین.مرسی زهراشهابی.النازرجبیان

   درنا..

خدا یا به امید تو
پانزدهمین برگ از ماه عسل 93:تلاش
ماه عسل در پانزدهمین برگ خود هممثل همیشه با دعا برای سلامتی آقای مهربانمان شروع شد و با یک مناجات ادامه پیدا کرد..در قاب ماه عسل جناب علیخانی پس از سلام و قبولی حال خوب به مخاطبانش...ولادت امام حسن مجتبی رو تبریک گفتن و با ذکر این نکته که الان دیگه واقعا در قلب ماه رمضان هستیم..خوش به حالشان را نصیب کسانی نمودند که برنامه خوبی برای نیمه دوم ماه رمضونشون دارن..که نیمه مهمی هم هست به رقم وجود شب های قدر که تقدیر یک ساله آینده مون قرار توش رقم بخوره...اینشاالله که بهترین ها رو برای یک سال ایندمون رقم بزنیم..سپس  دل دادیم به صدای بی نظیر مرتضی پاشایی..در قاب ماه عسل جناب علی خانی پس از ذکر چند نکته و اشاره به این موضوع که برنامه دیروز در مورد موضوع طلاق بوده که خیلی هم نیاز نیست گردنمون رو بکشیم واسه دیدنش..توی دور بر هممون هست...سری زدیم به مهمون های دیروز جایی که امیر از دختر ش بخواهد که به دیدنش بیاد و علی رضا بگه اگه مهریه نبود ما زندگی خوبی داشتیم و به همسرش یگه که جای ما اینجا نیست...و پیمان باز هم از سرنوشت بچه چهار ساله ای بگوید که محکوم است به بچه طلاق بودن...خانم قصه ما به همسر سابقش بگوید که حرف هایم را با دل گوش کن و من هنوز هم دوستت دارم و به من ها بگوید پول در زندگی همه چیز نیست همه چیز محبت است...
در قاب ماه عسل با هم همراه شدیم برای همدم شدن با نفس های این بار از جنس پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های این سرزمین که البته از نفس های ما خیلی قبراق تر بود..
مهمان اول آقای دکتر هشتاد و چهار ساله است که در تبریز به دنیا آمده و پدر بزرگ مادریش کارخانه دار و بسیار پولدار بوده ولی پدرش چندان وضع خوبی نداشته می گوید اون وقت ها باید یک ساعت گریه می کردیم تا مادرمان یک سیب یا خیار دستمان بدهد..و تنها وقتی که دستمان به شیرینی ها می رسید  زمانی بود که پدر بزرگم مهمان داشت و در آخر برای بدرقه مهمانش به دم در می رفت..آقای دکتر ما بزرگ تر می شود تا جایی که در رشته دندان پزشکی دانشگاه تهران قبول می شود و مشغول تحصیل و بعد از تمام شدن تحصیلش دو سال در بهداری ارومیه مشغول می شود و با پول آن هزینه سفرش به امریکا را فراهم می کند..تا در آنجا تخصص بگیرد..در حین تحصیل در آسانسور بیمارستان مرده جا بجا می کرده..رمز مووفقیتش را زمانی می داند که به دلیل سحر خیز بودنش توجه یکی از استادانش را جلب کرده و باعث شده خیلی چیزها از او یاد بگیرد...بعد از گذراندن دوره تخصص به ایران بر می گردد و اول به عنوان نیروی امتاحانی در دانشگاه مشقول تحصیل می شود تا بعد که به عنوان استادیار استاد تمام و در نهایت عضو هیت رئیسه نظام پزشکی انتخاب می شود...هنوز هم بعد از پنجاه سال کار پدرمان صبح های زود از خواب بیدار می شود و بعد از نماز یک ساعتی را ورزش می کند و بعد سر کار می رود می گوید از کسی که پول داشته باشد خوب پول می گیرد و از کسی که نه اصلا نمی گیرد...حالا در کنگره ها فقط گاهی درس می دهد و کارش به جایی رسیده که تصویرش را بر روی فرش می بافند و به عنوان هدیه به دندان پزشکان موفق می دهند..خودش می گوید پیری به سن نیست بلکه به سلامت روح و روان است ...حالا آقای دکتر ما عروس و داماد دارد ولی هنوز صاحب نوه نشده و همچنان خیال باز نشستگی ندارد..می گوید جوان ها باید یرای هدفشان تلاش کنند و به ورزش و سلامتشان اهمیت دهند..
در قسمت دوم دو مهمان روی صندلی ما نشسته بودند..اول مادری از دیار بوشهر و دوم عمو خلیل از دیار شیراز...
مادر می گوید از ده سالگی کار می کرده تا همین حالا...مادر ما حدودا هشتاد سال دارد با این وجود خرما می کارد و خودش برداشت می کند...ینی  از نخل بالا می رود..خیاطی هم می کند و مغازه پارچه فروشی هم دارد ..گویا پدرش خیلی مرد دلیری بوده و دل اوری وسخت کوشی را از پدر به ارث برده ...همه کار های خانه را خودش انجام می دهد..حالا مادر گویا روی صندلی ماه عسل که نشسته و کاری برای انجام دادن نداره کلافه شده...می گوید زمان جنگ هم به جبهه رفته برای کمک به رزمنده ها...یک جای گفتگو حرف عجیبی می زند می گوید دوست دارد در حین کار بمیرد نه این که زمانی که گوشه ای افتاده...حالا مادر قصه ما که وقت نداشته برای شمردن نوه و نتیجه هایش دوست دارد بیست سال دیگر زنده باشد...
نفر بعد عمو خلیل است معروف به خلیل عقاب...دقیقا نود ساله است..خودش اسم عقاب را برای خودش انتاخاب کرده چون می گوید عقاب سرور پرنده گان است و گویا شب های کودکی اش که روی پشت بام می خوابیده عاشق این پرنده شده..از کودکی اش می گوید که یک برادر دو سال از خودش بزرگ تر و سفید و تپل داشته که عزیز مادر بوده و باعث می شد مادرش به عمو خلیل که گویا لاغر و سیاه هم بوده شیر ندهد بعد از مدتی برادرش در حین بازی در کنار حوض به داخل حوض می افتد و خفه شود...عمو خلیل تازه بشود عزیز خانهوواین ها را مادر بزرگش برایش تعریف کرده...عمو خلیلی پدر درویش مسلک و بزرگی داشته..در شیش سالگی آنقدر در خانه همه را اذیت می کند که مدرسه می برندشش..می گوید از شیطنت های زمان بچگی اش این بوده که غلتانکی را روی سقف مسجد بچر خواند و این امر باعث می شد اهل مسجد فکر کنند زلزله آمده و نماز را قطع کنند...عمو خلیلی ما از هشت سالگی اش نماز صبح را در مسجد می خوانده و از خدا می خواسته که دنیا را به او نشان دهد..تا حالا که سی و هفت کشور را گشته...یادم رفت بگویم که عمو خلیل ما پهلوان است..از همان بچگی زور خانه می رفته و انگاری زورش هم زیاد بوده..تا این که می رسد به بلند کردن وزنه چهارصد و بیست کیلویی با دندان و بلند کردن فیل در شصت سالگی..می گوید هر گز سمت دود و حتی چایی هم نرفته و آن چیز های دیگه که استغفر الله...می گه خدا و ورزش و تغذیه سالم که باشد می رسد به اینجا که در نود سالگی با وجود این ورزش ها هنوز قلب عموی ما بزرگ نشده..زن عمو پنج سال پیش در تصادف فوت کردند و عمو روی آنتن زنده می گویند که بدشان نمی آید در سن نود سالگی ازدواج کنند و اتفاقا الان ایشون به همسر و همراه نیاز دارند و از آیات قرآن هم برای تایید حرفشان کمک می گیرند..و اصلا کی جرا ت دارد با ایشان مخالفت کند..
حسن ختام این فصل در خواست دعای جناب علیخانی برای دعا بررای مسلمانان غزه است چرا که دیدن تصویر لبخند و شادی از کشته شدن یک انسان واقعا وحشت ناک است..این برگ هم با هوای گریه های مهدی یراحی به پایان رسید و ماهی که عسل شد..
یا حق
درنا

فرزانه خجسته..

سلام .
شب پانزدهم : مسن ولی با توان
برنامه طبق روال ساعت 12 : 19 و با دعای فرج و تیتراژ حسینی شروع شد .
پلاتوی اول :  بخشی از صحبت های احسان : خیلی ممنون که ماه عسل خودتون و خودمون رو تماشا میکنبن .... تبریک میگم میلاد با سر سعادت امام حسن مجتبی رو .... امروز تو قلب ماه عسل و ماه رمضون هستیم ..... اگر کسی نیمه اول اون طور که باید استفاده نکرده ، نیمه دوم که مهمتره و شب های احیا توش هست رو حداقل استفاده رو ببره .
تیتراژ با صدای پاشایی .
پلاتوی دوم : بخشی دیگر از صحبت های احسان : یه نکته بگم تا چند ثانیه از پخش تیتراژمون نگذشته ، قرار شده تا شما تیتراژ ما رو لب خونی کنین ، هر جا که دوس دارین و با هرکی که هستین ، بعد از شبهای احیا تیتراژ جدیدی پخش میشه با تصاویر شما . یک سری که برامون فرستادن ، خوبه ولی بعضی ها ، مثلا با رکابی تو پشتبوم ! بیشتر میخوره کولر تعمیر کنه ! ( بعد با دستش حلقه ای نشون داد ) ، اینجوریییییی ، شرمنده نمیتونیم !!!! ....موضوع برنامه دیروز ما هم همه دیدین دورو برتون ، الی ماشاالله زیاد شده متاستفانه ، متاستفانه .... بعد یهو گت : چه دمی کردم من ! خیلی گرمه امروز ! اوفففففففف .... ( پشتش رو کرد و رفت ) .
خلاصه و پشت صحنه ای  از برنامه دیروز رو پخش کردن . یه کم مونده بود به تموم شدن ، یهو قطع کردن .
پلاتوی بعدی ، احسان : خب اجازه بدین زودتر شروع کنیم ، امروز چند قسمت مهمون داریم ، مثل همیشه و چند روزه که دلیل محکمش پر حرفیه  بنده است ، زمان کم میاریم .
پارت اول مهمان ها : بعد از سلام علیک احسان ، مهمون همین طور شروع کرد به تعریف کردن با انرژی خاص تو اون سن و سال .
اقای دادمنش متول 16 شهریور هستن و 82 سالشونه و متولد تبریز هستن و دندانپزشک . حتی همین الان هم کار میکنن و مریض ویزیت میکنن .
دادمنش : ایرادی نداره من همین طور تعریف میکنم . احسان : بفرمایین !!! ... دادمنش : ما رو بچگی از خوردن شیرینی زیاد محروم میکردن و مثل الان نبود که بشه رفت سر یخچال ، تنها وقتی که میشد بهشون حمله کنیم ، احسان : به چی حمله میکردین ؟؟؟؟ دادمنش : شیرینی ها . احسان : آهان ، معذرت میخوام . دادمنش : زمانی بود که مهمون های پدر بزرگم میرفتن و ایشن اونارو تا دم در بدرقه میکردن . ( احسان میخندید ) .... احسان : زمان بچگیتون یخچال نبود که ، زمان بچگیتون یخچال بود اصلا ؟؟.... دکتر : سال ٣٨،٣٩ واسه تحصیل رفتم امریکا و همون جا کار هم میکرده ، با اسانسور مرده جابه جا میکردن ، احسان : بچه پولدار بودین که !!! .... دکتر : من سحر خیزم و ساعت ۴ ،  ۴:٣٠ بیدار میشم و یکی از رازهای سلامتیه منه ، احسان : ما اون موقع تازه میخوابیم !!! ..... دکتر : سرتون رو درد نمیارم با این حرف ها ، احسان : ماداریم استفاده میکنیم ( خنده ) ..... دکتر : سال ۴٢ برگشتم ایران .... احسان : چرا نسل ما اینقدر فرق میکنه ، دکتر : باید ورزش کنین ، من خودم روزی ۴۵ دقیقه یا تو اتاق نرمش میکنم یا پیاده روی دارم .... دکتر : جوون های امروز پرخوری میکنن ، من میبینم همه شکم ها جلو ، احسان تو این لحظه : اهوم ، هوم ( گلوشو صاف میکرد و میخندید ) ،نصفه چیزهایی که گفتین رو من دارم !!!!...... احسان : شما هم وسایل رو روی شکم مریض میچینین ؟ من نیلی بدم میاد و اکثر مطب ها دیدم .... احسان : خوب پول در میارین ؟ دکتر : افتابه خرج لحیمه ، احسان : یه دندون میکشن یک میلیون میگرن ، افتابه خرج لحیمه ؟ دکتر : خرج مواد وارد کننده زیاده .... دکتر : سرتو درد نیارم ؟ ..... احسان : دندوناتون خراب بشه چی کار میکنین ؟ دوستام برام پر میکنن ولی پول نمیگیرن و من مجبور میشم جاش براشون کادو بگیرم ، که بعضی وقت ها گرون تر هم میشه !!! ..... احسان : من هیچ حرفی نزدم و فقط شنیدم ..... .
زمان پخش اگهی شد . بعد اگهی یکس از فیلم ها پخش شد که توش معلولین اصفهان تیتراژ سال قبل ماه عسل رو اجرا کرده بودن .
پارت دوم مهمان ها : مادری از بوشهر با ٨٠ سال سن و خلیل عقاب با ٩١ سال سن و متولد شیراز .
احسان باز هم درباره تیتراژ بعد شب های قدر حرف زد : رکابی و کولر واینا نباشه ، فضای صمیمی و خانوادگی ارشیو خونه است و به ما ربطی نداره!!!!!..... احسان از مادر پرسید چند سالشونه ، مادر با مکث گفتن ٨٠ ، احسان : فکر کنم یه ذره کم کردینا ..... احسان رو به خلیل عقاب : من حیرت کردم فهمیدم همچین عمر با عزتی داشتین .... احسان : یه ایتمی از مادر ببینیم ، مادر رو باید ببینین چی کار میکنن ها ، شیر زنی هستن .
ایتمی از کارهای مادر برشهری و مصاحبه با اشناهاشون پخش شد .
احسان رو به مادر : از درخت نخل میرین بالا ؟ چه جوری ؟ این توان و زور رو از کجا اوردین تو این سن و سال ؟؟؟..... مادر کارهای کشاورزی و کشت خرما و خیاطی و دامداری رو جوجه کشی و .. همه اینارو تو این سن و سال انجام میدادن .... احسان : چند تا نوه نتیجه دارین ؟ مادر نمیدونست ! میگفت اونقدر گرفتار ، جایی نمیره و از کسی خبر نداره ..... احسان : به پولش نیاز داری  یا عادت کردی و دوس داری ، مادر : دوست دارم کاررو ..... احسان رو به خلیل عقاب : عمو خیلی مخلصیم ها ، تصاویری ببینیم و برمیگردیم .
ایتمی بود از رکوردهایی که زده بودن ، مثل بلند کردن فیل ١.۵ تنی تو بیرمنگام انگلیس و یا بلند کردن گوی بزرگ فلزی بادندون .
احسان : دندون رو دیدم ،دندون هام ریخت ....احسان : فامیلی شما چیه ؟ خلیل عقاب : طریقت پیما ، احسان : فامیلی به این خوشگلی چرا خلیل عقاب ؟ خلیل عقاب : خدا وقتی جهان رو خلق کرد ۴ قسمت کرد ، یکی دریا و ماهی ها ، بعدی جنگل و حیوانات درنده ، اسمان و پرندگان ، جایی هم برای مخلوقش . عقاب ، تو اسمان بهترین پرنده است و بیناییش بهتر از همه و من چون این پرنده رو دوس داشتم اسمم رو خلیل عقاب گذاشتم ..... احسان : این زور رو از کجا اوردین ؟ خلیل : برادری داشتم بزرگتر از من ، دوسالش بود ، به جایی که به من شیر بدن به اون میدادن ، یه روز افتاد و غرق شد تو حوض و بعد از اون من عزیز دردرنه شدم .....وقتی خلیل گفت که مادر بزرگ مادریم این هارو تعریف کرده ، احسان : چه زیر ابی زده مادربزرگه از مادرتون .... خلیل : من شرور بودم ، یه بار تو مسجد نماز میخوندن ، من با دوستام ، رو سقف اونجا غلطکی رو کشیدیم ، همه نماز خونها فکر کردن زلزله هست و نماز رو تعطیل کردن ، به خاطر شیطنت هام بابام من رو شش سالگی برد و مدرسه ثبت نام کرد !!!! .... احسان رو به پشت : نوه نتیجه ، هرچی بچه هست بیان جلوی دوربین ، شما بشین اقای پیوندی کالری میسوزونی ، اقای کرد عزیز !!!!! ....پسرهای مادر بوشهری اومدن با نوه خلیل ......احسان : سنگین ترین چیزی که تا حالا بلند کردین ؟ خلیل : فیل بود ، ۶٠ سالم بود ،من ده نفر رو با هم بلند میکردم وقتی یه شب  شدن ١١ تا جمعا میشدن یه تن ، به پیشنهاد مسئول سیرک از فرداش فیل رو بلند کردم ..، الان دکتر ها ممنوع کردن به خاطر قلبم .....مادر گفتن که جبهه هم رفتن ، برای کمک ..... مادر : ارزو دارم ٣٠، ۴٠ ساله دیگم زنده باشم ، احسان : یعنی ١١٠ ساله شین ؟ ماشاالله !!! ... خلیل گفت که ۵ ساله پیش تو تصادف ،همسرش رو تو راه اصفهان از دست داده ، احسان رو به خلیل : احیانا به تجدید فراش و اینام فکر کردین ؟ خلیل : بله ، احسان : چه امادم بودین سریع . خلیل : خدا گفته ،
احسان : فتوا ندین ، بعد رو به پشت صحنه : اقا از نظر شما ایرادی داره ، از نظر شما ایرادی داره ، ، ایراد نداره ( با خنده) رو به نوه  خلیل : به مامان بزرگ جدید و اینا فکر کردی ؟ مگه کسی جرات داره بگه نه !!! .... مادر از بچه ها ساعت پرسید  ، احسان : نگران پروازین ؟؟ ... خلیل عقاب راز سلامتیش رو این جور گفت : چیزهایی که ممنوع هست و اینا  استغفرالله!! احسان هم میخندید ..... و بالاخره قصه امروز ما با بسته شدن صدف بسته شد .
احسان بیرون دکور : برای غزه دعا کنین ، خیلی درد اوره ، خیلی ....
ماهتون عسل .....



مرمر..


به نام خدا ... قسمت پانزدهمِ ماه عسل با دعای فرج آغاز شد و بعد از سلام و احوالپُرسیِ احسان علیخانی و  تبریکِ ایشون  به مناسبتِ
ولادتِ  با سر سعادتِ امام حسنِ مُجتبی  عَـــلَیهِ  ألسَّلام  ، کریمِ آلِ طاهــــا   و  دعوت برای  تماشای برنامه خودمون ماه عسل   ، میریم سراغِ تیتراژ ابتدایی    . بعد از تیتراژِ مرتضی پاشایی  ، احسان علیخانی میگه تا از تیتراژ نگذشته  ، این مطلبُ بگم که  دیروزَم گفتیم در برنامه  که  میخواهیم  تیتراژ ابتدایی رو از لحاظِ بصری  ، تغییر بدیم  ؛ توو خونه تون  ، بیرون ، طبیعت هر جا که فکر میکنید جذّاب باشه    تیتراژُ بخونید لب بزنید   برای ما بفرستید تا إنشالله در هفت هشت روزِ انتهاییِ برنامه مون پخش کنیم .. قول میدیم پخش کنیم
بعد  گفت موضوع دیروزمون  خیلی مهم بود  . سه آقا که  بچه داشتند  و دو تاشون از همسر جدا شده بودند  و یکی شون در مرحله دادگاه بود  . خانمی که    جدا شده بودند  مهمانِ نهاییِ برنامه  و میخواستند درخواست داشتند از همسرشون   که اجازه بده بخاطر چهار تا بچه شون برگردند و  اشک هاشون هم غصّه دار بود . بعد از پشت صحنه  که به استودیو برمیگردیم احسان علیخانی دعوت میکنه به سرعت به سراغ قصه های امروز بریم . مهمانِ اول یه  آقایِ  82 ساله هستند اهلِ تبریز  که دکترِ دندانپزشک هستند     و از خاطرات کودکی  شون  و  مراحل تحصیل و همچنین  خدمتِ وظیفه شون  ، خیلی    شیرین صحبت میکنند   . همچنین از این که در امریکا سالها کار کردند و  تخصّص هم گرفتند  و بعد  به کشور برگشتند تا به وطن خودشون خدمت کنند  . هنوز هم  تا این سن  مشغولِ  شرکت در کنگره های دندونپزشکی هستند و  مدتی هم هست که دیگه تدریس نمی کنند اما سخنرانی های علمی شون ادامه داره و رمز شادابی شون رو سحرخیزی، انجام تکالیف شرعی ، ورزش های ساده و  علاقه به کار و جستُجو برای کار میدونند . در پارت بعدی یه خانم از بوشهر  مهمون اند که حدودِ83 ساله اند اما از ده سالگی کارمیکردند . الانم از نخل بالا میرن . کشت خرما می کنند .خیاطی . فروشندگی و عادت دارند به کار زیاد . و مهمون دیگه خلیلِ عقاب که در 37 کشور دنیا اجرای قدرت کرده و فیل بلند میکرده . وزنه تُنی به دندان میگرفته . کامیون از روی سینه شون رد میشده ؛ ألآن نود ساله بودند . در پایان هم راز سلامتی و  دوامِ خودشونو ، مراقبِ خود بودن . پرهیز از دود و  چیزای ممنوع که أستَغفِرُ الله  و   ایمان به خدا که نباید کسی ول کنه     و  دوری از تنبلی میدونستند  . احسان علیخانی بعد از تشکّر از مهمانان از دکور خارج میشه  و میگه : این تصاویر و عکس های غزه و این کشته شده ها و اون لبخند های وحشتناک خیلی آزار دهنده اند

منبع وبلاگ هواداران احسان علیخانی

/ 2 نظر / 80 بازدید
شعرناب

شعرناب .::. سایت شعر , سایت ادبی , نقد تخصصی شعر WWW.SHERENAB.COM مجموعه اشعار شاعران معاصروجوان،بزرگترین سایت ادبی شعر و ادب فارسی،نقد تخصصی،داستان،شعر کوتاه،شعر نیمائی ،سپید،کلاسیک،غزل،افراغ اندیشه و ترانه

توروخدا من میخام برم بیش این دندونپزشک.ازتون خواهش میکنم هی ننویسید دندانپزشک 82ساله.این دندونپزشک اسم وفامیل نداره ازتون خواهش میکنم اسم وفامیل این دندونپزشکو بنویسید اگه تونسید ادرس مطبشم بگید اگرم نتونستید فقط اسم وفامیلشو بنویسید کفایت میکنه من خودم مطبشو پیدا میکنم