خلاصه قسمت دهم(10) ماه عسل 93 + عکس مهمانان

فاطمه رضوی..

 به نام خالق عشق
امروز 16 تیر 93
زلفمون رو گره زدیم به ادمهایی از این تبار ...تبار ناب ماه عسل
اول برنامه بعد از تیتراژ ایتدایی "یارب" احسان علیخانی از وجود بیننده هایی از نقاط و قاره های مختلف جهان که برنامه رو رصد میکردند ابراز خوشحالی کرد ودعتمون کرد به یک دنیا ی دیگه
تیتراژابتدایی با صدای مرتضی پاشایی پخش شد
احسان علیخانی از قصه ی دیروز گفت و اینکه بعد از 32 سال با تلاش جمعی توانسته بودند دو یارقدیمی رو پیدا و بهم برسونند
و باز در قاب وسیع نظاره گر زندگی این عزیزان شدیم و شنیدیم از پشت صحنه ی حرفها و اشنایی ها
احسان علیخانی گفت دیشب اقای میرزایی مهمان اقای عبدی پور شده بودهتا باهم دفترچه خاطرات گذشته رو ورق بزنند
در این روز از ماه عسل قراره با دو زندگی با نقاط اشتراک اشنا بشیم.و تاکید رد که چون دو قسمت از نسل جوان هستند با دقت برنامه رو رصد کنید .
 
وارد دنیای زیبای ماه عسل که شدیم یک خانم و اقا روی مبل شیری با ارمش نشسته بودند چهره مرد نشان دهنده ی حادثه ای برای این خانواده بود...
مرد متولد 70 بود و عینکی افتابی زده بود اما بینا بود و فقط به خاطر این حادثه چشمهاش رو پوشانده بود.
وقتی احسان درباره ی زندگیشون پرسید ه دو همسایه بودند و عاشق هم شده بودند و باهم ازدواج کرده بودند  و قرار بوده مراسم عروسی بگیرند که این حادثه برای اقا صادق اتفاق میفته...خود اقا صادق تمایلی برای صحبت درباره این موضوع نداشت و ازارش میداد اما از لابه لای حرفهای همسرش فهمیدیم که قربانی حادثه ی اسیدپاشی است ...
همسراقا صادق عکسای قدیمی اش رو به احسان علیخانی داد .و اقا تا قبل از حادثه از ظاهر خیلی خوبی برخوردار بوده و به نقل از همسرش ابتدا 99%به خاطر ظاهر و تیپش باهاش ازدواج کرده بوده...
احسان علیخانی از خانم پرسید براچی موندی ؟
خانم هم جواب داد ظاهر مهمه من ابتدا شاید بیشتر به خاطر ظاهر ایشون باهاشون ازدواج کردم اما الان چیزهای دیگه ای دیدم که برای اون وایستاده ام و هنوزم ایشون رو با قیافه ی قبلی میبینم.
احسان علیخانی پرسید چی در ایشون سبب شد بمونید؟ گفت مردونگی/ سخت کوشی و...
احسان علیخانی از صادق پرسید شما بهش گفتید که بره ؟گفت بله من ازش خواستم یعنی از همون ابتدا  یکی از درد هام این بود که ایشون میره و نمی مونه اما بهشون گفتم هنوزم می گم و احسان علیخانی خواست که این دیالوگ را بار دیگر باهم داشته باشند.
و دیالوگی داشتند و اقا صادق گفت حتی ممکنه من دیگه خوب نشم و خانم با قاطعیت گفت : می مونم.
احسان علیخانی به صادق گفت کی می ری و خودت رو توی اینه می بینی؟ گفت زمانی که بخواهم برم اتاق عمل ده دقیقه قبل از جراحی... که این چهره ام یادم بمونه
احسان علیخانی از مهمون های بخش اول خداحافظی کرد و گفت : قسمت بعدی برنامه رو ببینید که زمان بیشتری گذشته ولی هنوز باهم هستند با عشق
مهمونای بخش دوم از ابتدا ویلچر خانوم میشد گویای همه چیز اما قصه مفصل تر بود... و عشق مانا تر
خانم و اقا هم دیگر رو خیلی دوست داشتند و قرار بوده باهم ازدواج کنند که مادر برزگ دختر خانوم دوماه به مراسم عروسی فوت میکنند...در چهلم مادر برزگ سولماز خانوم، پدر و مادر ایشون با اصرار زیاد ایشون رو به مراسم چهلم در شهرستان میبرندو از قضا دختر عموی ایشون هم با اصرار زیاد خودش برای دیدن مادرش با اینها همسفر میشه بعد از نماز صبح حرکت میکنند و چند شاعت بعد دچار سانحه...
پدر خانوم درجا می میرند و مادرشون در امبولانس از دنیا میروند ،دختر عموشون توی اتاق عمل فوت میکنند و فقط از این حادثه سولماز خانوم زنده می مونه... البته با سختی بسیار... چون دچار ضایعه ی نخاعی شدند وهیچ کاری نمی تونستند انجام بدند( البته الان می تونستند خیلی شیرین حرف بزنندو کمی دستشون رو تکون بدند)
تا دوسال ایشون قادر به تکلم نبودند چون باید با دستگاهی از طریق سوراخی در گلو نفس میکشیدند ..اما همسرشون مردونه پای این محبت این عشق ایستاده بود...
خانم میگفت:من وقتی به هوش اومدم نپرسیدم مادرم پدرم کجاست؟فقط گفتم: احسان کجاست؟
میگفت :40 روز در کما بوده و تمام این 40 روز با وجود ناامیدی دکتر ها اقا احسان هر روز پشت شیشه ی بخش ویژه ایستاده بودند تا اولین نفری باشند که زندگی د وباره همسرشون رو میبینند...
میگفت : من حافظه کوتاه مدتم رو از دست داده بودم و هی میپرسیدم دوستم چرا نیومد دو دقیقه پیش از پیشم رفته بود اما من باز سراغشو میگرفتم ...همه مسخره میکردند اما احسان میگفت : خیلی وقته نیومده شاید همین روزا بیاد..
احسان علیخانی هربار از احسان میپرسید چرا موندی؟ خانم جواب میداد: دوستم داره خب... و جوری این جمله رو ادا میکرد که عشق رو با تمام وجود در حرفهای ایشون می شد درک کرد.
خانم میگفت من خیلی بداخلاقی میکردم اما مادر شوهرم همیشه مهربون  بود و به روم نمی اورد میرفت توی اشپزخونه گریه می کرد... می گفت پدر شوهرم و مادر شوهرم هر روز به دیدنم میان .. و پدر شوهرم همیشه روز تولدم رو اولین نفر تبریک میگه...
میگفت اینقدر پدر و مادرش خوبند که وقتی میبینند من حالم خوب نیست میگن نکنه احسان چیزی گفته ناراحتت کرده ...که احسان گفت از همین خانواده ای معلومه همچین پسری بر میاد...
میگفت من از دنیا هیچی ندارم اما مکث میکرد و میگفت من احسان رو دارم ..همه ی زندگیمه....

احسان به خاطر من حتی برشکست شد...
حسان علیخانی پرسید شد بهش بگین بذاره و بره: گفت بله من با اینکه همش منتظر بودم بره و خیلی ازاین بابت ناراحت بودم و میگفتم یه روز میشه میگن دیگه احسان نمیاد اما به برادرم گفتم ایشونم با همه ی اقوام رفتند پیششون که بهشون بگن اما ایشون اومد پیش من و اونجا نموند و کلی باهم گریه کردیم
احسان علیخانی از اقا پرسید چی شد؟ شما بهت گفتن برو چی کار کردی؟ |اقا جواب داد من اصلا نتونستم اونجا بمونم سریع رفتم پیش سولماز ...
میگفت من کسی بودم واسه خودم ،به خاطر معدلم زود رفتم دانشگاه و جوون ترین دانشجو بودم. من کسی بودم واسه خودم
احسان میگفت الانم هستید که این اقا اینقدر دوستتون داره...و وایستاده پای همه ی سختی ها
خانم میگفت من تا حالا پرستارای زیادی رو اوردم اما همه ی کارهای شخصی ام رو احسان انجام میده من حتی شبای عید که خیلی سرش شلوغه غذا نمی خورم تا خودش بیا دچون احسان خیلی باحوصله بهم غذا میده منو خوب میفهمه
احسان علیخانی از اقا پرسید : خسته نشدید؟   خانم جواب داد نه چون دوستم داره...

اما احسان گفت: چرا خسته شدم کم اوردم  ولی به روش نیاوردم نذاشتم بفهمه ... نمی خواستم اذیت شه ...خب سخت هست خیلی هم سخت هست
خانم و اقا گفتند خیلی خوشبختند و خیلی خوشبخت تر از خوشبخت ...
خانم ارزو کرد که همه احسان داشته باشند که کنارشون باشه و از احسان خواست حلالش کنه اگه بدرفتاری ای داشته
احسان گفت: من نمیخواستم بیام چون نمیخواستم ازم اسطوره بسازند من وظیفه مو انجام دادم و اگه اومده به خاطر حرف دوستای شما بود که گفتن شاید بتونی یک نفر رو مثل خودت کنیو زندگی اش رو عوض کنی
حرف زیاد بود اما بعضی حرفها رو باید با احساسشون درک کرد ... با دیدن جنس رابطه شون...
نمی دونم دیگه از کجا بنویسم به قول خود احسان هیچی ...هیچی ...
ماهتون عسل
///فاطمه سادات رضوی علوی



غزل..

سلام
برگ دهم ماه عسل باطعم عشق ورق خورد
اولش احسان علسخانی اومدندو حرفای همیشگی رو زدند و تشکر کردند از هموطنان خارج از کشور تشکر کردند
دکور باز شد و احسان گفت:پیمان(قانع)این دکور وقتی باز میشه اخرش یه صدایی می اید میترسم بیفته روسر مهمونا.شوخی کردم میخوام پولشو دیرتربدم
بعدازسلام مهمونای این پرت یک اقایی بودکه دچار یک سوختگی مانندی شده بود که دربارش توضیح ندادباخانمش.
احسان اول از صادق پرسید:توچیکار میکردید
که صادق گفت:تعمیرات موبایل بود ولی الان نمیتونم
از خانم پرسید که ایشون گفتند دانشجوی حسابداری اند اقای علیخانی گفتند که به حسابداری علاقه داشتید یا نه قبول شدید؟
خانم گفت که نه فقط اونوقبول شدم
احسان هم گفت چقدر صادقانه
بعدش یک عکس به احسان نشون دادند که عکس صادق قبل حادثه بود که احسان گفت:بعضی از اینهارو نمیتونیم نشون بدیم کمیته انضباطی بهمون گیر میده
دیگه اشکال نداره اینو نشون میدیم اقادومادکراوات میزنه دیگه مثل برخی فیلمهایی که بهمون نشون میدن.بعدش از هر2تاشون خواست که باهم دیالوگ داشته باشن
صادق:خانم من ممکنه دیگه درست نشم.برو
خانم:نه من تورو دوس دارم
صاادق:ماهنوز ازدواج نکردیم بجه هم نداریم. تصمیمتو بگیر
خانم:نه من تورو با قیافه ی سابقت می بینم
و...
خانمش مصمم بود که باهاش میخواد ازدواج کنه و بزودی هم عروسیشونه
احسان گفت که ماروهم دعوت کن.
صادق  گفت:باعث افتخارهشماها نمیایید
احسان هم گفت:بستگی به نوع جشنتون داره
پارت بعدی یک خانم و اقا(احسان)بودند که خانم رو ویلچر نشسته بود و احسان علیخانی گفت:احسان از کسایی که خیلی بهشون زنگ زدیم که بیاد و اخرش همبازور و تهدید بعدش گفت الان تیتر میزنند:علیخانی مهمانانش را بازور اسلحه می اورد
خانم علت مشکلشو توضیح داد که 12 اسفند در یک تصادف که از طرف تهران به تبریز می امدند و برای چهلم مادربزرگشون همراه با پدر و مادر و دخترعمو اتفاق افتاده و پدرومادرش همان جا فوت کردندو حال دختر عموش خیلی بهتر بودولی متاسفانه جان باخت و ایشون 40روز به کمارفتند
و همسرشون ازشون مراقبت می کنه و وهله های بدی رو گذروندند و اززحمات مادر شوهرشون تشکر کردکه مدتی ایشون نمی تونستند حرف بزنند بااشاره حرفاشونو می زدند و اقای علیخانی گفت:الان مادرشوهر و عروس فارسی باهم حرف میزنندزبون همو نمیفهمند چه برسه به اشاره
بعدش از دکور خارج شدو گفت :هیچی هیچی هیچی فقط همین ماهتون عسل
البته مهمونای پارت2 از اشناهامون بودند انقدر ذوق کردیم

 

درنا..

خدایا به امید تو
دهمین برگ ماه عسل 93:عشق و عشق و عشق
ماه عسل 93 در دهمین برگ خود هم مثل همیشه با  دعا برای سلامتی
اقای مهربانمان آغاز شد و با شنیدن یک مناجات ادامه پیدا کرد...سپس جناب علیخانی پس از سلام و تشکر از مخاطبان درجه یکش به این نکته پرداختند که:شاید اگر حواسمون به بی وفایی دنیا باشه شاید کمتر دچار جفا به آدم های دنیا یبشیم چون خیلی ارزشش رو نداره و شاید این ماه جا داره که بیشتر به درونمون فکر کنیم...وقتی می دونیم دنیا وفایی نداره جفا کردن غیر منطقی...من باور دارم به این جمله ولی شاید بهش خیلی جا ها عمل نکردم..خدا کنه تو این ماه خدا توانی بهمون بده که به باورهامون عمل کنیم...سپس دل دادیم به صدای مرتضی پاشایی که عاشقی اش را از خدایش یاد گرفته بود....سپس به قاب ماه عسل برگشتیم و پس از ذکر چند نکته در باره برنامه دیروز توسط جناب علیخانی سری به مهمون های دیروزمون زدیم ..که گویا شب گذشته حالشان با هم خوب بوده و بعد از برنامه هم خانواده آقای میرزایی مهمان خانه آقا یعقوب شدند...حالشان خوب بود و داشتن از خاطاتشان با هم می گفتند.آقا حسین همه این ها را خواست خدا می داند و خود را وسیله می داند....این بار همسر آقا حسین از معرفتی می گفت که در زندگیشان هم تجلی داشته...و آقا یعقوب از تعجب نکردنش بابت ازدواج حسین قصه می گفت که اصلا از معرفت او بعید نبوده.و می گه معرفت نه به سن و نه به سواد بلکه جوهر که هر وقت لازم باشه تجلی می کنه..و پسر حسین قصه هم می گفت پدرش در پدری هم معرفت را تمام کرده...نجابت و معرفت آقا حسین اونقدر عمیق بود در چهره اش که بدون تایید همه این ها هم می شد فریاد های این نجابت را در پس چهره آرام و صبورش شنید....به قاب ماه عسل برگشتیم دست در دست هم وارد صحنه بی نظیر ماه عسل و قصه امروز شدیم....در قسمت اول آقا صادق بیست و سه ساله و همسرش که گویا کمی هم از او بزرگتر است مهمان صندلی ماه عسل بودند..زوج مهمان ما همسایه بودن و عشقشان از نوع عشق های همسایگی است...سه سال پیش شاید روزهای اول نود و نه درصد دلیل بله گفتن دختر قصه ما شاید تیپ و قیافه آقا صادق بوده که ما هم عکس اون روزهای آقا صادق را دیدیم و تایید کردیم زیباییش را ..آقا صادق قصه ما در خانواده ای ساده که پدرش رفتگر  شهرداری است به دنیا می آید و بزرگ می شود..روی پای خودش می ایستد ..کارش تامیرات مبایل است در یک جایی از قصه عاشق دختر همسایه می شود و می رود به خواستگاری و بعد از نامزدی با هم عقد می کنند...جلو تر که می رویم صادق در قصه ای دردناک که به تعبیر جناب غلیخانی در نهایت مظلومیت و بی گناهی اسید پاشی روی صورتش صورت می گیرد  که خودش دوست ندارد در باره اش حرف بزند...دخترک قصه ما که حسابداری می خواند می گوید علاقه اش باعث بله گفتنش می شود علاقه ای که داشته و دارد و خواهد داشت و مهریه اش که صد و ده تا سکه است که آقا صادق نه داشته و ندارد و نخواهد داشت...حالا بعد افتادن این حادثه در این دو ماه دخترک مانده به پای همسرش همسری که هنوز خودش را در آینه ندیده و می گوید تا چند دقیقه قبل عمل زیبایی اش هم نگاه نخواهد کرد..خودش احساس می کند قیا فه اش مثل این فیلم ترسناک ها شده..که همسرش می گه من همیشه بهش می گم که وضعیتش نسبت به سایر اسید پاشی ها بهتر هم هست... خانم دلیل ماندنش را دوست داشتن می داند و می گوید هنوز هم صادق را با همان قیافه می بیند...در طول قصه بار ها صادق ازش خواسته که برهووکه شاید من خوب نشوم و بدتر هم بشم...صادق روی آنتن هم می گه اگه هنوز هم اگه می خوای می تونی بری و من وخانوادم هم ازت دلگیر نمی شم...صادق قطعا جواب نمی دهد که اگر این اتفاق می افتاد حتما می ماند می گه باید در آن شرایط قرار بگیرد..ولی خانمش می گوید حتما می مون...نه حرف های اطرافیان نه هیچ چیز دیگر خانم آقا صادق را در ماندن سست نکرده...مادر این خانم هم گویا با ماندن دختر ش در این زندگی مشکلی ندارد...دختر قصه ما اجباری برای ماندن ندارد و می گه صادق مالی هم ندارد که به خاطرش مانده باشه...و لباس های امشبش هم قرضی است...و دختر می گوید تا تهش حتی اگر خوب هم نشود یا بدتر هم نشود می ماند.. صادق گویا کمی نگران است از تغیری که ممکن است خانمش بکند...اوایل شاید می ترسیده و این دردی بوده به دردهایش ولی این دختر همسایه مانده و حتی فکر هم نکرده به رفتن...در جواب همه سوال های ما این دختر فقط می گوید خوب دوستش دارم.. می گه روزهای اول همش به خاطر قیافه عاشقش شدم ولی بعد ها اخلاقش و سخت کوشی اش صداقتش و وفایی که ازش دیده جای همه این ها رو گرفته..ولی صادق می گه اگه مانده به خاطر ذات پاکش و شیر پاکیست که خورده... صادق می گه اگه خوب شدم که عروسی می گیریم و اگر هم نشدم باز هم عروسیمون رو می گیریم.... و صادق در انتها می گه که انرزی های همسرش داده و ماندنش زنده نگهش داشته....چه نانی این دختری که یتیم هم هست خورده که این طور شیر زن مانده.؟شاید خیلی ها مثل من در حیرتش مانده...
در قسمت دوم ما آقا احسان و سولماز خانم را دیدیم که سولماز قصه ما پنج سال که روی ویلچر  است ولی .اقا احسان در نهایت سلامت و خوش تیپی کنار همسرش نشسته بود.آقا احسانی که شاید نجابتش و صداقتش خیلی هم اجازه نمی داده روی این صندلی بنشید ولی خودش می گفته آمده تا شاید یک نفر تحت تاثیر قرار بگیرد...قصه از آنجایی شروع می شود که آخر های سال هشتاد و هشت  که این زوج داشتن خودشان را برای  عروسی آمده می کردند و جهیزیه شان هم در خانه ی کوچکشان پر از عشق وقشنگی چیده بودند..سولماز می گه احسان مهربون بود  و با اخلاق  و دوستش داشته به همین دلیل به او بله گفته بود ...وضعیت های دو خانواده هم هم کف بودند... نامزدی و عقد می گذردو یک ماه مانده به عروسی یشان سولماز با پدر و مادر و دختر عمویش راهی تبریز می شوند برای چهلم مادر بزرگش...سفری که سولماز خیلی دلش به رفتن به آن نبوده.. اما به اسرار مادر راهی می شود و در راه تصادف شکل می گیرد ..پدر در جا فوت می کند ..مادر در راه در آمبولانس و دختر عمو در بیمارستاند و سولمازی که انگار شرایطشم از همه هم بدتر بوده چهل  روز به کما می رود و به خاطر نفس های احسانش به زندگی برگشته..احسان توسط برادر سولماز خبر دار می شود خودش را به بیمارستان قزوین می رساند و همان جا می ماند  رو به روی ایستگاه پرستاری تا چهل روز که سولماز از کما بیرون بیاید که زمانی که به هوش می اید دست احسان در دستش بوده..ولی سولماز از گردن به پایین فلج شده.. تا دو سال سولماز قصه ما نمی تونسته صحبت کنه..و با اشاره حرف می زده که گویا فقط احسان و مادر شوهرش  حرف هایش را می فهمیدهن و حتی فکر می کرده که ناش نوا شده...از روزی می گوید که به هوش آمده و فقط به دنبال احسان می گشته...از روزهای  که حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده بوده و همه به خاطر سوال هایش مسخره اش می کردند..ولی احسانش عاشقانه نازش را می کشیده..   از شب های بیداری احسان می گوید .. از روزهای عصبانیتش می گوید که به مادر شوهرش می پریده ولی این مادر آرام به آشپزخانه پناه می برده و اشک می ریخته و بر می گشته...در قصه به  جایی می رسم که سولماز می فهمیده کچل شده و صورتش هم تغیر کرده.. و از خودش می پرسد احسان چرا مرا نگه داشته..احسان هم از روزهای بی قراریش می گوید می گه سولماز را از خدا خواسته و خدا هم سولماز را به او بر می گرداند و من سولماز را از دست ندادم و نخواهم داد... می گه دیدن سولماز در این شرایط برایش سخت بوده ولی خودش را می خواسته و پای این خودش ایساده و حالا قدم زدن کنارش و نفس کشیدن هم گام با نفس های او برایش کفایت می کند و چیز دیگری نمی خواهد برایش نفس های سولماز که پشتش است کافی است...احسان به خاطر دور بودن از کارش ورشکست هم می شود و دارایی اش را هم یک بار سر این عشق می دهد..سر سولمازی که فوق دیپلم معماری دارد و روزی اباهتی برای خودش داشته و یک روز به خودش می آید و می بیند هیچ چیز ندارد جز احسان..احسانی که همه کسش شده ..همه کسی که باعث می شه سولماز قصه ما کمتر دلتنگ روزهای یتیمی اش شود..کم تر نبود دوست هایش را احساس کند..  احسان شده همه کس این دختر..سولماز از دو سالی می گوید که خودش جرات نگاه در آینه را نداشته ..که با آمبولانس رفت و آمد می کرده..ولی احسان محکم مانده یا حد اقل بهتر است بگوییم جلوی سولماز محکم مانده..سو لماز از روزی می گوید که دایی هایش  و عمویش و برادرش را به خانه مادر  می فرستد تا به احسانش بگویند که سولماز خوب نمی شود و تو برو نمان به پای خواهر ما...سولماز مظترب در خانه منتظر بوده تا خانواده اش برگردند بگویند که احسان قبول کرده..در جدالی نا برابر با خودش و احساسش بوده که به جای همه آنها احسان از در داخل می شود و می گوید سولماز مرا باور نداری؟ اگه داری چرا اینها رو فرستادی؟ تو اگه صد سالت هم بشود نتوانی آب بخوری خودم آب دستت می دهم..و حالا پنج سالست ککه مانده پنج سالی که خود سولماز هم به ماندنش امیدی نداشته چون شاید همه این اتفاق ها حالا سولماز را کم طاقت تر کرده و شاید بد اخلاق تر...و حق  می داده به احسان برای رفتنش در اوج جوانی و سلامت و زیبایی.. احسان برای عشق مانده نه ترحم...و همه کارهای شخصی سولماز را انجام می داده.. سولماز می گه بدون احسانش غذا نمی خوره چون فقط اون می دونه چه طور  آروم و صبور به سولماز غذا بده.. از پدر و مادر احسان هم می گوید که گویا خیلی هوایش را دارند..که برای من یکی اصلا عجیب نیست که همچین پسری باید هم همچون پدر و مادری داشته باشه..سولماز قصه ما از احساسی فراتر از خوشبختی می گوید و از زندگی قشنگی که حالا دوستانش به دیدنش حسادت می کنند.. سولماز قصه ما زمانی که از احسانش می پرسد روت می شه من رو ببری بیرون بگی زنم و جواب احسان که می گه..چرا بگم زنم می گم عشقم...سولماز می گه احسانش عمرا که خسته شود.. ولی احسان می گه یه ذجا هایی خسته نشده ولی خستگی اش را هیچ وقت به خانه نیاورده....سولماز قصه ما لا بهلای حرف ها علیخانی مرتب می پرد می گوید خیلی دوستم دارد انگار می خواهد ثابت کند عشق احسانش را به ما ها..سولماز از هم دردانش هم می گوید که هیچ کدام همراهنشان نمانده..ولی خب احسان ما مانده سر این عشق و حسن ختام فصل این برنامه این حرف احسان بود که من به خاطر خودم موندم و هیچ منتی نیست و خسته نشدم و خسته نمی شم ..و آرزوم اول سلامتی خانم گلم و همه مریض ها ست..و سولماز که آرزویی برای خودش ندارد و فقط میگه اونایی که مثل منن و احسان ندارن خوب بشن...راز خوشبختیشان را هم دوست داشتن می داند..دوست داشتن خود خود سولماز فارغ از زیبایی و استیل و هر چیز دیگری.. از احسانش می خواهد که حلالش کند..ولی احسان دلیلی برای این ماجرا نمی راند و می گوید احساس خوشبختی می کند و چیزی در زندگی کم ندارد..و  این بار سکوت علیخانی در پا یان این فصل و گفتن: هیچی و هیچی و هیچی...دهمین برگ ماه عسل هم با هوای گریه مهدی یراحی به پایان رسید و ماهی که عسل شد..
یا حق
درنا

 

 زهرا حسینی..

سلام قسمت دهم برنامه تقدیم نگاه های مهربونتون شد
داستان جذاب و دوست داشتنی که بهمون خیلی چیزا فهموند یکیش این بود که عشق و دوست داشتن میتونه شاهکار کنه که کسی باورش نشه
داستان اول امروز
زن و شوهر جوانی بودن که هنو عقد هستن و قرار بوده عروسی بگیرن که اقا پسر تصادف میکنه و اصلا توضیحی نمیده چون حالش خراب میشه با یاد اورری
این اقا پسر با دختر همسایه شون ازدواج میکنه(اقا احسان:این عشقای همسایکی کار دست میده)
صورت و اندام این اقا پسر دچار مشکل شده که این روزا کار نمیکنه(تعمیر موبایل دارن )
خانومشون خیلی با معرفت بودن و هرچی اقا احسان پرسید ولش نمیکنی یا چرا پاش موندین کفت دوسش دارم اونو چون من قبولش دارم با همون چهره أولی که دیدم
و همسرشون رو دوست دارن
و قراره عروسی بگیرن که به همه نشون بدن که همو میخوان. اقا احسان از اقا دوماد پرسید اگه واسه خانومت این اتفاق می افتاد ولش میکردی یا نه
اما گفت نمیذونم معلوم نیس
اقا احسان هم رو کرد به خانوم
خانومشون کفتن میمونه.چون میشناسمش
داستان بعدی این قسمت
زن و شوهری بود که بعد ۵سال کنار هم با عشق زندگی میکنند
این خانوم(سولماز)تصادف میکنه و مادر و پدر و دختر عموش میمیرن و خودش ۴٠روز تو کما میره
شوهرش هم ۴٠روز پشت پنجره بوده
تو این ۵ سال همراه همسرش بوده و همه کاراشو کرده

اخرین پرستاری که مونده ٧ماه پیشش بوده
همسرشون اسمش احسان هست که همراه خونوادش از ایشون مراقبت میکنه
خانومشون:من وقتی از کما در اومدم نمیدونستم خونوادم فوت کردن و فقط میگفتم احسان وو میخوام
که اقا ی علیخانیً کفتن إحسانی که میگن منو نمیکن،همسر خودشون رو میکن(شایعه نساز ید و از این حرفا(خنده )
سولماز خانوم تازکیا تونستم حرف بزنن  (بعد تصادف نمیتونستن حرف بزنن)
سلماز خانوم در طول برنامه خیلی گفتن منو احسان درست داره و پام وأستاذه
همراه خنده های احسان علیخانی و لبخند های جذابش
همین داستان امروز برنامه که خیلی دوست داشتنی بود و من که خیلی خوشم اومد
فقط تو نگاه احسان علیخانی یه بغضی معلوم بود ،چشم هاش برق خاصی داشت ،که امروز اصلا یه حال عجیب و دوست داشتنی داشت
ارزو کرد سولماز خانوم که قسمت همه از این احسانیا بشه
ایشالله
احسان علیخانی از دکور اومدن بیرون و کفتن ماهتون عسل

 فرزانه خجسته..

 شب دهم : وفاداری ، اسوره ای به نام احسان .
امشب طبق روال برنامه 12: 19  و با دعای فرج و تیتراز حسینی شروع شد .
پلاتوی اول احسان راجع به بیننده های خارج از کشور بود و تشکر از لطفشون ... بعد درباره این ماه توضیح داد که الان وقت تامل و تفکر و پیدا کردن پاسخ هاست .... گفت : اگر یکی بی وفا هست ما بهش جفا نکنیم ، دنیا بهمون نشون داده که چقدر بی وفا هست اگر ما هم بی وفا بشیم و اون کار رو بکنیم میشیم مثل اون .....احسان : اگر تو این ماه چیزی رو باور داریم تمرین کنیم که بتونیم فعلش کنیم ، عملش کنیم ... .
بعد هم تیتراژ با صدای پاشایی پخش شد .
پلاتوی بعدی : احسان راجع به برنامه دیروز و تلاش دوستاشون صحبت کرد  و اینکه اقای عبدی پور فکر میکرد ما سرکارشون گذاشتیم . بعد هم شب اقای میرضایی رو که از شهر بابک با خانواده اومده بودن بردن منزل خودشون .
پشت صحنه ای از برنامه دیروز پخش شد و قسمتی هم از پشت صحنه .
پلاتوی بعدی : احسان : ما پیش بزرگامون درس پس میدیم ، این حرفا رو من به هم سن و سال های خودم میزنم ... . با از شدن دکور برنامه وارد فضای مهمون ای امروز شدیم .
پارت اول مهمون های برنامه : زن و شوهری جوان که اقا متولد هفتاد بودن . مغازه مبایل داشتن و قرار بود خرداد عروسی کنن که تصادف آقا تو تاریخ 10/2/93 همه چی رو بهم ریخته بود . با هم همسایه بودن . با وجود اسیب هایی که به صادق رسیده بود و صورتش داغون شده بود همسرش اصرار داشت که باهاش میمونه و ازدواج میکنه و ترکش نمیکنه چون شوهرشو به خاطر صداقتش دوست داره .
احسان ( درحالی که دکور در حال باز شدن بود و در حین ورود رو به پشت صحنه ) : پیمان جان دکور به انتها میرسه یه لنگری میزنه من قلبم میاد تو دهنم ! که نکنه بیفته تو سر مهمون هامون ،البته شوخ کردم که پولشو دیر تر بدم .... خانم گفتن رشته ای خوندن حسابداری هست ، احسان : سخته ولی بدرد بخور ، به درد اختلاس میخوره دور از جون !! ... اقا گفتن که دوست ندارن در مورد تصادف حرف بزنن و ناراحتشون میکنه ، اگر باز احسان میخواد حرف بزنه . احسان : نه اصلا ، امکان نداره ما به زور یه چیزی از کسی بخوایم ....اقا الان عینک زده بودن  تا قیافه شون معلوم نشه میگفت تمام آینه های خونه رو جمع کردیم تا من خودم رو نیبینم و 10 دقیقه قبل از عمل زیبایی خودم رو میبینم تا این قیافم یادم نره .... گفتن عکسای قبل از این اتفاق رو اوردن . احسان بلند شد و رفت عکسارو گرفت و موقع نشستن : تو برگشت راه رو گم کردم ، میخواستم این وری برم !... عکسارو احسان دید و بعد رو به صادق : عکساتون منشوره ، کارمون به کمیته انضباطی میکشه اگر نشون بدیم . یکی دو تا از عکساشو نشون داد یکیش برا عقدشون بود ، احسان : دیگه داماد ها کراوات میزنن تو کشور ما ! .... احسان از مهریه پرسید و خانم گفت تو خانواده ما شیربها رسم نیست ، احسان : خوراک من خانواده هایی مثل شماست که میگن شیر بها رسم نیست بعد پول شیر بها ، شیر خشک ، شیر کاکایو ، همه رو میکشن رو مهریه !...صادق گفت من از خانمم خواستم بره و گفتم من اصلا ناراحت نمیشم ، احسان : ناراحت که میشی ؟! مگه میشه !.... احسان رو به خانم : خانم نمونی پای صادق پس فردا مثل خانم های دیگه بگی من خواستگار داشتم و.... صادق : گفتم به خانمم که بیا همه چی رو کات کنیم . احسان : کات کردی رو خوب اومدی !... خانم اصرار داشت که به هیچ وجه نمیره ، احسان : الکی میگیاین حرفو ، الان جلو آنتن جو گرفته !... صادق گفت من هیچی ندارم پدرم رفتگر بوده و این لباسام که گرفتم قرضی هست ، احسان که میخندید : حالا نگو دیگه همه رو ... احسان رو به خانم : فکر میکردین به این که برین ؟ خانم : نه ، احسان : خانم یه درصد ؟ مگه میشه؟ .... احسان رو به صادق : مارم دعوتکن عروسیتون ، صادق : حتما اگر افتخار بدین ، احسان : بستگی به مدل عروسیتون داره ! حالا در موردش بعدا صحبت میکنیم !!... احسان : حالا چون صادق دوست نداره در مورد تصادف چیزی نمیگیم ولی فقط این رو بگم که در نهایت مظلومیت این اتفاق براش افتاده .... . بعد هم نوبت پخش آگهی ها شد و بعد اون هم یه فیلم کوتاه .
پارت دوم مهمان ها : خانم و اقایی که عشقشون از افسانه ها به واقعیت تبدیل شده . سولماز متولد 68 واحسان 63 . سولمار رو ویلچر بود و احسان قصه ما تمیز و مرتب و ساکت کنار همسرش . بخشی از حرفهای سولماز که از حادثه میگفت : با پدر و مادر و دختر عمو برای مراسم 40 مادر بزرگم میرفتیم تبریز ، من راضی نبودم به اصرار مامانم رفتم . ساعت دورو بر 8 صبح تو جاده چپ کردیم . مامان بزرگم 1 ماه مونده به عروسی ما فوت کرد و ما عقد کرده بودیم ، ما همه کارامون رو کرده بودیم برای عروسی . بعد تصادف دیدم که پدرم تو ماشین و درجا فوت کرد . مادرم من رو از ماشین کشید بیرون و سر من رو پای مامانم بود تا امبولانس مارو پیدا کرد .  مادرم هم تو امبولانس فوت کردن . من با دختر عموم با هم رفتیم اتاق عمل . حال اون از من بهتر بود ، اون شماره خانواده ها رو داده بود . اون فوت کرد و من هم40 روز تو کما بودم ، تمام این روزها پرستارها میگفتن شوهرت از کنار پنجره تکون نخورده و نگاهت میکرده . چشم که باز کردم دیدم تو خونه خودمون هستم و خواستم حرف بزنم دیدم نمیتونم حرف خواستم اشاره کنم دیدم نمیتونم ، فهمیدم از گردن به پایین فلج هستم ، تا دو سال نمیتونست حرف بزنه و فقط اشار میکرد ( البته الان نسبتا بهتر بودن و میتونستن تا حدودی دست هاش رو تکون بده ) . حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده بود و هیچی یادش نمیومد . رسیدگی نکردن تو بیمارستان حالش رو بدتر کرده. میگفت احسان اینا از نظر مالی بهتر بودن ولی احسان ( شوهرش ) گفت که یکی بودن .
شوهرش : برادر خانمم به من خبر داد من اولش کپ کردم بعد با مامان اینا رفتیم بیمارستان قزوین ، تمام مدت اونجا بودم و تو مراسم تدفین شرکت نکردم .
سولماز : چشم که باز میکردم می گفتم احسان کو ؟ بگین بیاد ، دلم تنگ شده . احسان : دوستان احسان که میگن منظورشون همسرشونه ، سوتفاهم نشه  ، بعد فردا یادداشتی چیزی بزارین ! سولماز : شوهر من که یه چیز دیگست ! احسان که میخندید : ااا دست شما درد نکنه دیگه ! ( خندید ) حتما ، ما آوردیم که بگیم خاصه ....سولماز: من با اشاره حرف میزدم و فقط مادر شوهرم با احسان حرفم رو میفهمیدن ، احسان : مادر شوهرتون ؟ الان فارسی حرف میزنن زبون هم رو متوجه نمیشن ! چه رابطه عجیبی ! ... سولماز : شوهرم برایی من عروسی هم گرفت و الان سه سال رفتیم خونه خودمون ، و بعد این اتفاق هم احسان ورشکست شد بد جور ... سولماز : من خیلی خواستم از احسان که بره ، هم فامیل هامون رو جمع کردم برن خونشون و ازش بخوان که بره ، خئدم هم نگران بودم که قبول کنه و بره ولی اون اومد خونمون و من رو بغل کرد و گفت که نمیره و من رو تنها نمیزاره ... احسان : چرا نمیری ؟ سولماز : چون دوستم داره ! احسان شوهر : چون واقعا خودش رو دوست دارم ، اگر بگم خسته نمیشم که دروغ گفتم ولی به خاطر خانم گلم بهش هیچی نمیگم ...احسان : خانم شما خوشبختین ؟ سولماز : خوشبختی ؟ خیلی از این حرفها بیشتر ، دوستام زیاد خونمون نمیان چون نمیتونن ببینن من این قدر خوشبختم ... سولماز : دلم خیلی تنگ میشه برای خانوادم ولی احسان همه چیز منه ، دوستم ، پدرم و مادرم و...، نمیزاره احساس دلتنگی کنم ....سولماز : اقای علیخانی من واسه خودم برو بیایی داشتم ....  سولماز : همه کارای شخصی من رو انجام میده ، من به خاطر شرایطم اخلاقم خوب نیست و مدام عصبانی میشم ، چندتا پرستار عوض کردم و اونا فقط واسه کارای خونه میان ، یک شب بدون هم شام نخوردیم ، فقط من از دست اون شام میخورم ... احسان : ماشاالله ، اصلا بهش نمیخوره ، تعریف میکنین سرش رو پایین میندازه ، بچه مظلوم گیر آوردین ؟!... سولماز : پدرو مادرش هم همین طوری ازم مواظبت میکنن ، یه زمان هایی من نمیتونستم حتی گردن رو نگه دارن تو ماشین مادر شوهرم از پشت سرم رو نگه میداشت ، احسان : معلومه این پسر سر سفره پدرو مادر بزرگ شده ...احسان هرچی میپرسید سولماز میگفت : دوسم داره ! احسان با خنده : ماااااا هرچی میگیم .... احسان : البته زن ایرانی که معلومه ولی مردای ایرونی شک و شبهه زیاده توشون ، البته از این مردا کم نداریم ها .... سولماز هی میگفت دوسم داره و..، احسان : این یدئنه مال شما ، اصلا ما کاری با دردئنه شما نداریم ... سولماز : دلیل این که احسان هست اینه که دوسم داره ، پاک دوسم داره ... سولماز : آرزوم اینه که همه اونایی که مثل من هستن خدا بهشون یه احسان بده !!! .... سولماز: من رو حلال کنه ، احسان : شما مگه چیزی میگین ؟ شوهرش : نه عزیزم .... احسان : ایشون ( احسان ) اول راضی نبودن بیان . همسرشون : من کاری نمیکردم که بخوام مطرح کنم ولی وقتی گفتین بیام شاید یک نفر ببینه و تاثیر بزاره من واسه اون اومدم ...احسان : برادر خانم هم راضی نشدن بیان ( سولماز از زحمت های اون هم تشکر کرد ) ...
قصه زیبا ی مهمون ها هم همین جا تموم شد و احسان از دکور خارج شد . حرفی نداشت بزنه . این رو از سکوتش تو برنامه میشد فهمید ، بارها وقتی این احساسات رو دید بغض کرد و اشک تو چشاش حلقه زد . اومد بیرون و گفت : و هیچی و هیچی و هیچی ...
ماهتون عسل ....

 

الهه عسلی..

دهمین قسمت ماه عسل 93 باصحبتای احسان علیخانی اغاز شد:بسم الله الرحم الرحیم سلام به روی ماه هموطنای نازنینم ومخاطبین درجه 1 وهمیشگی ماه عسل وتشکرکردن ازمخاطبای که حتی درخارج کشور درقاره های مختلف برنامشونو رصد میکنن ونقدش میکنن وتماشاش میکنن وگفتن خیلی وقتا حواسمون نیست به اینکه دنیا وفا نداره وبی معرفته پس وقتی اینو میدونیم جفا کردن درحق دیگران عاقلانه نیست .ماخیلی وقتاچیزیو قبول داریم امافعلمون نیست امیدوارم همه چیزای که قبول داریم وعالمانه میدونیم درسته بتونیم فعلش کنیم وعملش کنیم.خوش اومدید. وسپس تیتراژ ابتدای ماه عسل باصدای مرتضی پاشای پخش شد...پس ازپخش تیتراژ احسان علیخانی ازبرنامه دیروز حرف زد وپشت حصنه ی نهمین قسمت ماه عسل پخش شد وپس ازپخش پشت صحنه احسان علیخانی گفت امروز برنامه ی جذابی داریم ودوتا قصه داریم شبیه هم ووارد صدف ودکور ماه عسل شد... درقسمت اول صادق 23 ساله که براثر سانحه ای حالت اولیه صورتش رو ازدست داده بودواین صادق قه ی ماه عسل همسری داشت که چند سال بود باهم عقدبودن وپس ازاین اتفاق که برای صادق افتاده بود همسرش وفادارانه ومحکم کنارش موند ودربرابر حرفای ازقبیله اینکه رهاش کن نه میگفت وحتی وقتی صادقم ازش میخواست رهاش کنه نه میگفت وبهش میگفت من تورو برای خودت میخوام برای اخلاق ومردونگیت میخوام نه قیافت....وسپس اگهی ها پخش شدن ومهمانان دوم ماه عسل روی صندلی ماه عسل نشستند.....سولماز واحسان مهمانای دوم والبته جذاب ماه عسل روی صندلی ماه عسل نشستند وحال خوب رو به همه ی تماشا گرای ماه عسل منتقل کردن...سولماز واحسان وقتی یک ماه به عروسیشان مونده بود دراثر تصادفی پدر مادرودخترعمویش را ازدست داد وخودش 4 ماه درکما رفت..واین پایان ماجرا نبود پس ازبه هوش اومدن مدتی رو نمیتونست حرف بزنه وازگردن به پایین فلج شده بود وبه گفته ی خودش عصبی وبددهن شده بود امااحسان نجیب ومهربون قصه ی ما با همه ی این ها باعشق کنارش موند ...پس ازمدت ها سولماز ازطریق خانوادش میخواست که برن وبه احسان بگن ولش کنه اما احسان درجا پیش سولماز میاد ومیگه تااخر عمرکنارتم وفقط تورو بخاطر خودت میخوام واگرم کاری کردم برای خودمه..سولماز میگفت احسان همه کسمه وواقعا بود .احسان علیخانی درپایان همچین عشقیرو برای همه ی جوونا ازخدا خواست وتیتراژ پایانی ماه عسل پخش شد..


مرمر..

دعای فرج با  صوتِ  احسان علیخانی  سپس مناجاتِ  معنویِ  آغازِ  ماه عسل   و بعد شروعِ  مونولوگِ احسان علیخانی  
به نام خدا .. سلام به روی ماهِ همتون   ....... از حرف های تأمّل برانگیزی  که در این قسمت میگه اصلیِ  / گل درشتِ  اینه که
در دنیایی که     وفا نداره  به کسی جفا نکنیم    ..... این دنیا به  هیچ کس خوبی نکرده  و براش منفعت نداشته  پس  بیاییم ما  با همدیگه      خوب باشیم .. به خودم میگما   ..  حد اقل در این ماه بیاییم مشق کنیم   که  واسه همدیگه وفا و معرفت  خرج کنیم .. اینو فعلش کنیم  
عمل کنیم بهش ..  خوش اومدید   ..
تو به جای منم داری زجر میکشی / یکی عاشقته که تو عاشقشی
تو به جای منم پر غصه شدی / نزار خسته بشم نگو خسته شدی
نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم
نگران منی مثه بچگیام / تو خودت میدونی من ازت چی میخوام
مگه میشه باشی و تنها بمون / محاله بزاری محاله بتونم
دلم دیگه دلتنگیاش بیشماره / هنوزم

/ 1 نظر / 28 بازدید
مریم

خیلی عالی و با حوصله نوشته بودی [گل] عالی بود هم وبتون هم نوشته های سعیده خانوم هم مطالبتون[دست][تایید]